تبليغاتX
دورترین نزدیکی


دورترین نزدیکی

دل نوشته های من



به پیش روی من تاچشــــم یـــاری می کند دریـــاست

چراغ ساحل آسودگی ها در افـق پیــداســت

در این ساحل که من افتاده ام خــاموش

غمم دریــاست،دلم تنهــاست

وجودم بسته درزنجیرخونین تعلق هـاست

خروش موج،با من می کند نجــوا:

که "هرکس دل به دریـــا زد رهایی یافت"

که "هرکس دل به دریـــا زد رهایی یافت"

مرا آن دل که بر دریــا زنم نیــست

زپا این بند خونین افکنــم نیــست

امیــد آن که جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنــم نیــست...


نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 13:9 توسط بهمن| |



سلام بر برگ زرد پاییزی

فکر کنم هر کسی که این چند خط رو می خونه می دونه که صدای خش خش برگا تو پاییز چه حسی غریبی به آدم میده...

تا حالا فکر کردین این برگا هم روزی سبز بودن؟

روزی واسه خودشون اون بالا بالاها کسی بودن؟ 

اما حالا شدن سنگ فرش زیر پای ما آدما

شدن صدای خش خش کوچه های شهرما...

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 9:34 توسط بهمن| |


Design By : Night Skin